2

آره داشتم میگفتم ...هرچی بیشتر در دفترچه اختصاصی پیش می رفتم بیشتر استرس میامد سراغم تا وقتی که رسیدم سوال 55 ریاضی و ساعت 10:45 بود.از قضا کیک و آبمیوه هم آوردند برایم من که هیچی سر جلسه نبرده بودم خیلی مناسب بود.(بقیه دوستان که گویی به پیکنیک آمده بودن) جاداره یه انتقاد هم به نی سازان ساندیس ها بکنم که اگر میشه کمی نی ها رو بادوام تر بسازند چون نی من شکست و مجبور شدم و ساندیس رو با نوک مداد باز کردم!

سوالات فیزیک کمی نیمه ابری بود و توانستیم تا حدودی رضایت خودمان را بدست بیاوریم ،ساعت 11:35 هم رسید ورفتیم سراغ شیمی .....خلاصه سرتون رو درد نیارم کنکور تمام شد.با شدت ناراحتی همراه عصبانیت به خونه برگشتم و با استقبال گرم خانواده روبرو شدم..خداروشکر مقدار زیادی از استرس ناشی از بعد آزمون برطرف شد. ولی جریانات بعد از کنکور همچنان ادامه داشت.

هنوز ساعت 6 عصر نشده بود که سیل عظیمی از زنگها و پیامک ها وارد گوشی من شد و حاوی مطالبی چون: چطور دادی؟....سوالات چه جوری بود؟.......به نظرت رتبه ات چند میشه؟......از این جور چیزها من هم گوشی رو خاموش کردم.

روزها و هفته ها می گذشت و من در تکاپوی گرفتن گواهینامه تا حدودی از یاد کنکور غافل شدم و به خوبی سپری شد.تا وقتی که اون شب رسید یعنی شبی که سرنوشت آدم معلوم می شود...دهمین شب از شبهای به ظاهر خوش مرداد ماه ،دایی ام زنگ زد و خبر داد که جوابا اومده بروببین.

ماهم از همه جا بی خبر وارد سایت سنجش شدیم و بعد از وارد کردن مشخصات نتیجه رو دیدم،دیدم و دیدم...اولش باورم نشد که رتبه ی من این شده مدام مشخصات رو چک میکردم اما هیچ تاثیری نداشت.رتبه ام همانی بود که اونجا نوشته بود . عصبانی و نفرت و اندوه رو تاحالا با هم این گونه تجربه نکرده بودم بعد از چند دقیقه با چند تا از دوستام که رتبه ام رو گفتم دیدم که نه ،اینطورها هم که فکر میکردم خراب نکردم چون دوستام بیشتر از من افتضاح به بار آورده بودند و من یک احساس رضایتی رو در خودم دیدم.(نه به خاطر خراب کردن دوستام) اون شب یکی از شبهای عجیب عمرم بود.

/ 0 نظر / 15 بازدید